تموم شد.. .
حس نوستالژیک دانشجویی، ولگردیای بعد از کلاس، پیچشای آخر ساعت، لذت تقسیم خوراکی ته کلاس، غیبت استادا، تقلبای نیمه حرفه ای و کاملا حرفه ای، جشنای بی دلیل و با دلیل، چرت زدن تو کلاسای وسط روز، خندیدن به نمک پرونیای هم کلاسیا (که معمولا از شدت بی مزگیش خندمون میگرفت)، بلوتوث بازی وسط درسای تخصصی، آخر ترمو و رد و بدل جزوه و هفته کپی، زدن مخ استادا واسه نمره و...
تموم شد...
روزها و شبای به یاد موندنی خوابگاه، اشک ها و لبخند هاش، بیداریا و بزن و بکوبای تا دم صبح، گرسنگیای شب امتحان، دعواها و قهر و آشتی ها، خندیدن به سیبیلای مسئول شب، بحثای بی سر و ته و سیاسی بازیای یواشکی، ذوق کردنای هم اتاقی واسه غذا، گیر دادنای بیخودی به بچه های اتاق بغلی، پیچوندن حضوری، ظرفای کپک زده، یخچال خالی، درد دلای هم اتاقی و...
تموم شد...
لحظه هایی که دیگه هیچ وقت برنمیگرده، تجربه ای که ساده گذشت و گاهی سادگی رو یادم داد و گاهی پیچیدگی رو![]()
هنوز باورم نمیشه که روزای آخره. اما از اینجا چیزای خوبی با خودم میبرم، یاد گرفتم که به هیچ جا تعلق نداشته باشم، یاد گرفتم که رها باشم، یاد گرفتم که حریم بشناسم و مرز نشکنم، یاد گرفتم که آدما رو همونطوری که هستند بپذیرم، گاهی بشنومشون و گاهی ببینمشون و یاد گرفتم که همیشه و هر لحظه باید یاد بگیرم!!!
تو این چهار سال بیشتر از اینکه تاریخ یاد بگیرم زندگی یاد گرفتم. هنوز فلسفه تاریخ رو نمیدونم، هنوزم نمیدونم چرا مغولا حمله کردن یا انگیزه آغامحمدخان قاجار از کشتن اون همه آدم چی بود؟ اما میدونم وقتی تو نا آرومی چطور باید آرومت کنم، میتونم نگاهتو بخونم، ببینمت، بشنومت.
خدا رو شکر میکنم بخاطر همه سختیایی که اینجا کشیدم، همه حرفایی که شنیدم، همه تلخیایی که چشیدم چون خیلی چیزا رو فهمیدم که اگر تو دانشگاه شهر خودم قبول می شدم قطعا نمیتونستم این تجربه ها رو داشته باشم.
پ.ن۱: دوباره بر میگردم به تو از پس سال ها!!! همین سال هایی که دیدم هر روز پیرتر شدی و شکسته تر شدی که بالیدنم را ببینی مادر...
پ.ن۲: تصمیماتی برای زندگیم دارم که تغییرات بزرگی تو زندگیم ایجاد میکنه. برام دعا کنید!
پ.ن۳: آخرین سفر دانشجویی رو رفتیم لرستان و کرمانشاه. یه عمری بهمون گفتن وقتی میخوای از خیابون رد بشی اول به چپ نگاه کن بعدش به راست نگاه کن اگر ماشین نیومد...رفتیم لرستان دیدیم به یاد گرفته ها اعتمادی نیست، اونجا هر قانونی نقض پذیره!!!!
پ.ن۴: ورود خودمان را به جمع لیسانسه های بیکار مملکت تبریک می گوییم!!!
برای تو نوشت: به دستات ایمان دارم، انقدر ایمانم رو نلرزون...من تا تهش باهاتم...
برای تو نوشت۲: می نویسم چون تویی دلیل نوشتنم. می نویسم چون تو رخوتم رو نمی خوای. بنویس که رخوتت رو نمیخوام.
راستی...واسه دیدنت ثانیه ها رو میشمرم.

ازین لباسا هم نپوشیدیم که حسرت مرگ نشیم!!!!



